الان که شروع کردم 72 دقیقه از صفر عاشقی گذشته ( آهنگ مرسدس ... )
در و دیوار بدجور همراهیم می کنند ، ساکت ساکت ساکت
کاش آن چند ساعت اضافه را هم نمی خوابیدم
گلی به گوشه ی جمال رادیوی اتاقم که از وقتی فهمیده شنیدن صدای اختناق ( تلقین شده برایشان ! ) برایم زجرآور است ، او هم سکوت پیشه کرده ... ( هوای تکنولوژی را هم داشته باشم که محمد صالح علا و رادیوی محترم پیامش موقتاً قابل تحملند آن هم با گوشی های همراه جدید ! )
آخ که چقدر ادا درآوردن برای فراموشی هر آنچه هست نفرت انگیز است آن طور که گهگاه تو را با دلقک اشتباه می گیرند اما ... من فعلاً راه بهتری بلد نیستم ( علی الحساب سرخوش طی می کنم )
اه ؛ حالم از خودم به هم می خوره وقتی اینطوری می نویسم ولی برای تنوع بد هم نیست ( اینم یه ادای جدید ! )
مطمئنم باید از سر خط شروع کنم اما کدام خط پاک کلافه ام کرده ، یکبار برای همیشه باید شروع کرد یا هر از چند گاهی باید ادای یک شروع جدید را درآورد ؟
اه ، همش شد ادا ، پس کی من ؟ کی تو ؟ کی با هم آشنا می شویم تا تو من و من تو را بشناسم ؟
ولی برای کمتر از 24 ساعت هم که شده سعی می کنم ادای خودم را در بیاورم ، خود خودم که خیلی دلتنگشم !
حالا شد 85 دقیقه بعد از صفر عاشقی ...
الان مثل چند روز پیش حس فریاد ندارم ، بیشتر ترجیح می دهم با سکوت داد بزنم ، هنوز هم در و دیوار با منند ...
راجع به این سه روز هم بعدا شاید گفتم !
87 دقیقه ؛؛؛
10 تا قرص ... 8 ساعت یکبار ... فقط 2 تاش مونده ،
یعنی 8 تا هشت ساعت ... خیلی سریع تموم شد، اما مابینش اتفاقی نیافتاد؛
کاش همیشه یه چوب خط داشته باشم تو زندگی !
این روزها خیلی بیشتر از نوشتن به خوندن احتیاج دارم ،
اصلاً این روزا وجودم شبیه نیازمندیهای همشهری شده ، (خیلی ها نخونده پرت می کنن اونور )
دندون پزشک رو تحمل می کنم تا دیگه بی خیال فرو کردن اون مته های بی ریخت تو دهنم شه ، ( درد دندون هم بی تاثیر نبوده )
کتاب می خونم تا ... نمی دونم واسه گذر زمان ، واسه فراموش دنون درد یا واسه دلتنگی ؟!
هف هشت 10 روزی میشه که نصفه شبا به جای چت و ... کمی هدفمند به مقوله اینترنت و جریان آزاد اطلاعاتی نگاه می کنم ، شاید از توش 2 نمره نا قابل در بیاد ؛ 4 نمره هم پروژه است که واقعاً نمی دونم استاد چه فکری در مورد من کرده ؟( نصف سایتهای مقاله مند فیلتره ، چرا ؟! )
روال زندگیمون بعد از 2 هفته برگشته سر جاش ، نمی دونم خوبه یا بد !
امروز فهمیدم از هیچ کدوم از استادهای دانشگاه شماره ای ندارم ، یکیشون هم خودش سر امتحان شماره داد اما اونم باید از بچه ها بگیرم ؛ حتی واسه نمره هم بهشون احتیاج نداشتم ، شکر خدا ...
چند وقتی میشه که این سوال واسم پیش آمد کرده ، حدوداً از بچگی ؛
اینکه وقتی یه بازیگر خارجی صلاح نیست که توی فیلم نشون داده بشه و حتماً بود و نبودش هم خللی در روند داستان ایجاد نمی کنه ، پس چرا صداش دوبله میشه ؟
دو نفر رو می بینی که دارن به هم نگاه می کنن بعد نفر سومی از جامعه اناث واسه خودش حرف می زنه و خوشحاله !
تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است ! دل آدمی زاد .
همین ...
دعا کنید پی به چرایی اش ببرم ،
اگر هم نبردم همرنگ جماعت نشوم ...
كودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد.
خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا، اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی!


