تبليغاتX
بي سر و ته

بي سر و ته

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
حرف زياده ،،،
 

زنده ام ، نفس هم مي كشم ، اتفاق خاصي هم رخ نداده ، فقط مدتي است كه زبانم براي بيان خيلي چيزها بسته است ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت0:9توسط مجتبی |
اما شد
 

كلي از چيزهايي كه هيچ وقت فكرش رو نمي كردي با هم اتفاق ميافته ،

محال بود هر شب حداقل 2 ساعت توي دنياي مجازي گلچرخ نزني اما شد ؛

غير ممكن بود كه تعداد ساعتهاي خوابيدنت در طول روز يك رقمي باشه اما شد ؛

امكان نداشت به كسي يه قولي بدي و نتوني به قولت عمل كني اما بد جور شد ؛

عمراً اگه فكر مي كردي كه اطرافيانت با شوخيهات ناراحت ميشن اما شدن و تو فهميدي كه ...

 

خيلي چيزاي عجيب غريب داره اين چند روزه دور و اطرافت مي گذره كه هم جديد هستند هم خسته كننده و هم آموزنده .

روزها بي مزه شدند ، نه بي بركت شدند ، خدايا قديما بهتر بود ، فردا چه جوري مي خواد باشه ؟!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت0:43توسط مجتبی |
افسوس ...
 

درود بر تخت جمشيد به پاس لياقتش در قرار گرفتن ميان جهيزيه عروس رئيس جمهور محترم ، مباركت باد !

 

يا

 

تخت جمشيد هم نشديم ...

 

 

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت0:50توسط مجتبی |
دلم گرفته خب ؛
 

فردا كه بياد درست 8 سال تمومه كه ارديبهشت ها هيچ رنگي واسم ندارن ؛

شايد درست ترش اينه كه خيلي تيره شروع ميشن ؛‌

 

نمي دونم :

خدا كساني رو كه دوست داره خيلي زود مي بره ؟

خدا كساني رو كه ما دوسشون داريم زود مي بره ؟

خدا كساني رو كه هم خودش دوست داره هم ما زود مي بره ؟

 

پس من چي ؟؟؟

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت0:1توسط مجتبی |